حضرت موسی - چهار
از امشب زود میخوابم، فردا صبح زود بیدار میشم و بالاخره به زندگیم نظم میدم.
بعدش چی میشه؟
قبل خواب گوشیتو آنلاک میکنی یه لحظه نوتیفیکیشن چک کنی، و یه لحظه میشه یه دقیقه و یه دقیقه میشه نیم ساعت و چشم به هم میزنی میبینی ساعت چهار صبحه و هوا داره گرگ و میش میشه!
تو هم هنوز داری تو اینستاگرام و توییتر ول میچرخی و نه چیزی یاد گرفتی و نه اصلا از چیزایی که دیدی لذت بردی و فقط چند ساعت به بطالت گذشته و احساس اضطراب داره خفه ات میکنه!
حالا بدتر از همه اینکه میدونی فردا قراره خسته و بی حوصله باشی، یاد کارهای عقب افتاده ات میفتی و میگی ای کاش این زمان رو گذاشته بودم کارامو انجام میدادم و بعد هم اینقدر از دست خودت شاکی میشی که دیگه خوابت هم نمیبره!

بعضیا هم روی گوشی و مرورگرشون اکستنشن نصب میکنن که مثلا دسترسی به فلان اپ رو مسدود کنه. یعنی طرف خودش به این نتیجه رسیده که یه عادت مخرب داره و میخواد یه مانع بذاره جلوی خودش که اون رفتار رو تکرار نکنه. ولی بعدش چی میشه؟ همون آدم هر سری میره اکستنشن رو غیرفعال میکنه، توییتر رو باز میکنه و دو ساعت اسکرول میکنه، بعد دوباره اکستنشن رو فعال میکنه و توییتر رو میبنده!
حالا سوال اینجاست که چرا؟
مگه نمیدونی که این کار به ضررته؟ مگه خودت نبودی که تصمیم گرفتی رفتارت رو تغییر بدی؟ اصلا اگه خودت میخوای جلوی این رفتار رو بگیری، چرا باید بیای یه ابزار جداگانه نصب کنی که جلوتو بگیره؟ چی میشه که خودت از پس خودت بر نمیای؟
از اون جالب تر، چرا وقتی همین ابزار میخواد جلوت رو بگیره و مجبورت کنه به تصمیم قبلیت پایبند بمونی، میری دوباره یه راهی پیدا میکنی که دورش بزنی؟
یه بخشی از وجودت میخواد اون الگوی مخرب رو بشکونه و خودشو آزاد کنه، ولی یه بخش دیگه دنبال پاداش فوریه. بخشی که ترجیح میده همین الان سرگرم بشه و براش مهم نیست که بهای این انتخاب چیه! بخشی که میخواد با کمک عادت های آشنا، از اضطراب و ترس فرار کنه، حتی اگه بدونه که این عادت ها دارن به ضررش تموم میشن.
آدما بارها تصمیم میگیرن که یه کاری رو انجام بدن، میدونن چرا انجام دادنش براشون مهمه و حتی براش برنامه ریزی میکنن. ولی وقتی لحظه عمل میرسه، دوباره همون الگوی مخرب رو تکرار میکنن!
و اینجا یک سوال جدی مطرح میشه. اگه تو حتی نمیتونی به تصمیمی که خودت برای زندگیت گرفتی پایبند بمونی، پس واقعا چقدر اختیار زندگیت رو در دست داری؟
شاید دونستن اینکه چه کاری درسته با توانایی انجام دادنش خیلی فرق داشته باشه؟
یه طرف ماجرا تویی که میخوای فردا صبح زود بیدار بشی و به زندگیت نظم بدی و یه طرف دیگه هم تویی که همین الان حوصله ات سر رفته و دلت میخواد چند دقیقه دیگه سرگرم بشی.
اون چند دقیقه سرگرمی همین الان دم دسته، ولی نتیجه تغییر رفتارت رو باید به مرور زمان ببینی. باید بارها و بارها برخلاف میلت عمل کنی، از لذت های فوری بگذری و کاری رو انجام بدی که شاید نتیجه اش امروز و فردا و حتی سالها معلوم نشه.
چیزی که همین لحظه دم دستته، در برابر چیزی که شاید در آینده بهش برسی، خیلی وسوسه کننده تره!
البته نمیخوام مسئله رو بیش از حد ساده کنم و خیلی اوقات هم مسئله اون لذت زودگذر نیست و داریم از چیزی فرار میکنیم که نمیخوایم باهاش مواجه بشیم. خسته ایم، اضطراب داریم و شاید یه سری افکار سیاه تو مخمون میچرخه که ترجیح میدیم با وقت تلف کردن، خفه شون کنیم.

شاید لحظه ای که خداوند از درون بوته آتش با موسی صحبت میکنه رو هم بشه از همین زاویه دید.
چون موسی با مسئولیتی مواجه میشه که نمیتونه به سادگی نادیده اش بگیره، مسئولیتی که ازش میخواد زندگی قبلیش رو فراموش و وارد یک مسیر سخت و طاقت فرسا بشه، بدون اینکه حتی احتمال موفقیتی هم در اون مسیر وجود داشته باشه!
ما دوست داریم تغییر کنیم، ولی حاضر نیستیم بابت اون تغییر، چیزی رو از دست بدیم.
دوست داریم رشد کنیم، ولی نه به قیمت مواجه شدن با ترس هامون!
اصلا بهای خواسته های ما چیه؟
بنی اسرائیل به امید رسیدن به سرزمین موعود وارد بیابان میشه، ولی آیا حاضره بهای رسیدن بهش رو بده؟
آیا حاضره از عادت ها و الگوهایی که سال ها باهاشون زندگی کرده دست بکشه، با ترس هاش مواجه بشه و مسئولیت زندگی جدیدی رو که میخواد بسازه بپذیره؟
موسی هم متوجه میشه که بنی اسرائیل به چیزی بیشتر از آزادی احتیاج دارن. اونا باید یاد بگیرن چطور از آزادیشون استفاده کنن، به اصولی که پذیرفتن پایبند بمونن و در برابر وسوسه هایی که میخواد اونارو دوباره به گذشته برشون گردونه، مقاومت کنن.
آزادی بدون مسئولیت، به گمراهی ختم میشه و همینجاست که موسی برای دریافت ده فرمان الهی به کوه سینا میره!