حضرت موسی - یک
خب شما قطعا داستان حضرت موسی رو خوندید و شنیدید که میره که چوب میکوبه زمین و دریا باز میشه و قوم بنی اسرائیل از شر فرعون ظالم رهایی میابند و این حرفا و منم تقریبا تمام عمرم تصور میکردم که چقدر داستان بی مزه و مسخره ای هست و کلا اهمیت هم نمیدادم تا بعدا در یک برهه ای از زندگیم با چالش هایی رو به رو شدم که یک پرسپکتیو جدید بهم داد و برام نسبتا روشن شد که منظور این داستان چی هست.
من داستان حضرت موسی رو از زبان خودم روایت میکنم و اینجا میذارم که بعد بتونم رفرنس بدم و احتمالا یک هفته اینطورا طول بکشه که بتونم این مطالب رو کامل کنم و سعی میکنم هر شب یه آپدیت بذارم.
داستان ازین قرار هست که بنی اسرائیل سال های سال در مصر زندگی و زاد و ولد میکردن و تعدادشون همینجور زیاد میشده.
این زاد و ولد و ازدیاد جمعیت بنی اسرائیل میره رو مخ فرعون و فرعونم کله اش خراب میشه و چوب میکنه تو آستین بنی اسرائیل و اینارو به بردگی میگیره، بعد هم حالا یادم نیست فکر کنم فرعون خواب میبینه که بنی اسرائیل میزنن تاجو تختشو به چوخ میدن و میزنه به سیم آخر و دستور میده نوزادان پسر بنی اسرائیل رو بکوشن.
مادر حضرت موسی میاد بچه رو میذاره داخل سبد و ول میده داخل رودخونه و موسی هم شانسش میزنه و دختر فرعون پیداش میکنه و زارت میبرتش داخل قصر بیخ ریش فرعون و موسی تحت نظر خانواده سلطنتی رشد و نمو میکنه.

حالا موسی بزرگ میشه و یه روز میبینه که یک مصری داره یک برده عبری رو کتک میزنه و موسی یهو بتمن میشه و میزنه ارباب مصری رو میکوشه و بعد هم از ترس مجازات فرار میکنه و به یک سرزمین دیگه ای میره و اونجا شروع میکنه به چوپانی و ازدواج میکنه و بچه دار میشه و خلاصه زندگی تشکیل میده.

یه روز موسی توی بیابون میبینه که یک بوته ای داره داخل آتیش میسوزه ولی از بین نمیره و اینجاست که خدا از داخل بوته، شروع میکنه با موسی صحبت میکنه و به موسی میگه که باید برگردی به مصر و قوم بنی اسرائیل رو از بردگی نجات بدی.
موسی میگه ولم کن من اینجا خونه زندگی دارم و در آسایش دارم زندگی میکنم مگه مرض دارم خودمو بندازم تو هچل بعد مگه اصلا من زورم به فرعون میرسه؟
ولی خداوند هم کوتاه نمیاد و در نهایت موسی قبول میکنه.
موسی راه میفته میره مصر و به فرعون میگه که آقا این قوم من رو آزاد کن و فرعون هم بهش یه بیلاخ نشون میده و حالا اینجا یک مجموعه از بلایا بر مصر نازل میشه که به ده بلای مصر معروفه و مثلا آب نیل یهو به خون تبدیل میشه و قورباغه ها و ملخ ها اتک میزنن و قحطی میشه و خلاصه فرعون پشماش میریزه و میگه باشه قوم بنی اسرائیل میتونن مصر رو ترک کنن.
موسی و بنی اسرائیل هم شاد و خندان راه میفتن که برن پی زندگیشون ولی این وسط فرعون دوباره حرصش در میاد و از کرده اش پشیمون میشه و ارتش مصر رو میفرسته که دهن بنی اسرائیل رو نوازش کنن.

موسی و قومش هم همینجور فرار میکنن تا آخر به دریای سرخ میرسن و موسی عصاشو بلند میکنه و آب دریا کنار میره و بنی اسرائیل فلنگو میبندن.
حالا اینا میرسن اونور دریا و میبینن زکی اینجا که همش بیابونه و قوم بنی اسرائیل گشنه و تشنه در صحرای بی آبو علف، سرگردان میشه و میزنن تو سرشون که کاش همون مصر مونده بودیم و این آزادی به هیچ درد نمیخوره و در مصر بردگی میکردیم ولی حدالاقل آبو غذامون سرجاش بود.
حالا موسی با هزار بدبختی و ریش گرو گذاشتن پیش خداوند و این حرفا میاد یه خورد و خوراکی برای این بندگان خدا فراهم میکنه و قوم بنی اسرائیل رو از فروپاشی نجات میده ولی خب اینجاشو یادم نیست که موسی کله اش از دست بنی اسرائیل خراب میشه یا خداوند صداش میزنه یا اینکه به هر حال یه اتفاقی میفته و موسی به قوم بنی اسرائیل میگه که یه چند وقت کارای زشت نکنین تا من برم کوه و بیام.
بله خلاصه که موسی به کوه سینا میره و اونجا با خداوند عهد میبنده و خداوند هم یک سری قوانین بهش میده که به ده فرمان معروف هستن و منم طبیعتا اینارو حفظ نیستم ولی کلا حرف خداوند این هست که کارای زشت نکنین و دروغ نگین و دزدی نکنین و بت پرستی نکنین و موارد این چنینی.
یعنی بنی اسرائیل قرار نیست فقط یه قومی باشن که از مصر فرار کردن بلکه باید یک جامعه قانون مند بشن و به خداوند ایمان بیارن.
بعدش موسی از کوه برمیگرده میبینه که زرشک! اون وسط که موسی داشته با خدا دیل میکرده، قوم بنی اسرائیل زده جاده خاکی و یه گوساله طلایی ساختن و شروع کردن به پرستش و موسی هم طبیعتا کله اش خراب میشه و لوح ده فرمان رو میکوبه فرق سر بنی اسرائیل و برمیگرده به کوه و گریه و زاری میکنه و از خداوند درخواست شفاعت میکنه و به خداوند میگه که درسته که بنی اسرائیل بیشعور و زبان نفهم هستن ولی تو بیا و من رو مجازات کن و از گناهان این گوساله ها بگذر.

خدا هم کوتاه میاد و لوح جدید میده و عهد با بنی اسرائیل تجدید میشه.
هدف نهایی این سفر هم رسیدن به سرزمین موعود هست و در نهایت داستان، موسی خودش وارد سرزمین موعود نمیشه و قبل از رسیدن به هدف، عمر موسی به پایان میرسه.
یعنی جمع بندی داستان اینه که موسی یک قوم گمراه رو از مصر خارج کرد و در بیابان هدایتشون کرد و بهشون تمدن و قانون داد ولی خودش هیچوقت به مقصد نهایی نرسید و تنها چیزی که تونست ببینه، چشم اندازی از سرزمین موعود بود.

کلیت داستان همین هست و الان دیگه کف کردم و حالا فردا شب بهت توضیح میدم که چه معنایی پشت این داستان هست و اینکه سعی میکنم توضیح بدم که چطور این روایات الهی میتونن سند و پشتوانه ای برای تایید کانسپت خالق باشن.
بقیه اش باشه برای فردا و من برم بخوابم بوس بوس شب بخیر ❤️