→ یادداشت ها

حضرت موسی - سه

روایتTelegram ↗

فرض کن که یه مدت طولانی، با اکراه داخل یه شرکتی کار میکنی و هر روز صبح از خواب بیدار میشی و میری سرکار و فقط منتظری که سریع تر برگردی خونه. کاری که داری انجام میدی هیچ معنایی برات نداره ولی همه انرژیتو ازت میگیره و احساس میکنی که داری زندگیت رو هدر میدی.

حالا فرض کن که یه روزی تصمیم میگیری که خودتو ازین مصیبت خلاص کنی و استعفا بدی، شاید چند روزی مغزت دوپامین ترشح کنه و احساس سرخوشی کنی ولی از هفته دوم، احساس عدم قطعیت میاد سراغت و دهنتو سرویس میکنه و اونجاس که کم کم صدای فرعون رو میشنوی:

خب اونجا حدالاقل یه حقوق خوبی میگرفتم، آخر ماه میدونستم چقدر پول دارم، همکارام باحال بودن، اصلا اونقدرا هم بد نبود

تهش چی میشه؟ همونجایی که یه هفته پیش ازش فرار کردی، تبدیل میشه به یک پناهگاه توی ذهنت.

چرا؟

چون مغز آدمیزاد، حتی خود جهنم رو به عدم قطعیت ترجیح میده و هیچ چیزی ترسناک تر از عدم قطعیت نیست.

این شاید برات ملموس نباشه ولی یک واقعیت غیر قابل انکار هست و برای اکثر آدم ها، اینکه در جهنم غل و زنجیر بشن و هر روز بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ صبح با سیخ داغ شکنجه بشن و بعد ساعت ۱۱:۳۰ نون خشک بخورن، براشون خیلی وضعیت قابل قبول تری هست تا اینکه برن در بیابان به دنبال سرزمین موعود بگردن و گرسنگی بکشن.

photo_2026-10-16_11-30-29

بنی اسرائیل هم سالها در مصر بودن و فرعون دهنشون رو صاف کرده بود و هیچ چشم اندازی هم برای آینده نداشتن و هر روز شکنجه میشدن و نون خشک میخوردن و خداوند هم از داخل بوته آتش اومد موسی رو انگولک کرد که پاشو برو چوب بکن تو گوش فرعون و موسی هم رفت بنی اسرائیل رو از جهنم نجات داد و چوبشو تکون داد و اینارو از وسط دریا رد کرد و همه رسیدن به بیابان و من همه اینارو در پست های قبلی مفصل توضیح دادم.

photo_2026-10-16_11-31-19

مدت زیادی از ورود به بیابان نگذشته بود که بنی اسرائیل دیدن که ای بابا، اینجا که همون نون خشک هم پیدا نمیشه و گرما هم که پدرمون رو در آورده و اصلا سرزمین موعود هم که خیلی دور از دسترس هست و همه چی کشکه.

یعنی اینا از بردگی فرار کردن ولی بعد که وارد بیابان شدن دیدن ای بابا مث اینکه غل و زنجیر خیلی هم بد نبود و اصلا شروع کردن به دفاع از همون شرایط قبلی که داشتن.

غل و زنجیر ترسناکه، ولی مسئولیت های ناشی از آزادی به مراتب سهمگین تر و ترسناک تر هست، علتش هم مشخصه! وقتی اختیار زندگیت رو به دست میگیری دیگه نمیتونی ادای قربانی هارو در بیاری و وانمود کنی که در سرنوشتت هیچ نقشی نداری و مجبوری که شخصا با پیامد تصمیماتت رو به رو بشی.

photo_2026-10-16_11-32-16

برای همینه که اکثر آدمها ترجیح میدن همه عمرشون رو در مصر زندگی کنن. چون عذاب مصر براشون آشنا هست.

فرعون هم توی مغزته و بهت میگه که دیدی اشتباه کردی؟ دیدی بیرون از مصر خبری نبود؟ حالا برگرد سرجات حدالاقل اونجا میدونستی که باید چکار کنی :)))

و فرعون بدبخت هم حرفش بی منطق نیست و مسیر جدیدی که انتخاب کردی به مراتب سخت تر و پیچیده تر از زندگی گذشته ات هست.

ولی مسئله اصلی اینجاست که مبنای تصمیمات بعدی شما چی هست؟ از روی ندای خداوند و آگاهی و یا ترس و فرار از منطق فرعون؟

چون اگه معیار تصمیماتت این باشه که همیشه از فرعون فرار کنی، هیچوقت به رستگاری نمیرسی و فقط شکل و شمایل غل و زنجیرت عوض میشه.

این تفاوت آزادی و رستگاری هست!

خود آزادی به تنهایی چیز مزخرفی هست، آزادی یعنی فرعون صاحب اختیار تو نیست اما رستگاری یعنی از اون وضعیتی که تو رو به بردگی کشونده بود عبور کنی و به انسانی تبدیل بشی که برای زندگی کردن به فرعون ( یا گوساله طلایی! ) احتیاج نداره.

photo_2026-10-16_11-33-08

شما ممکنه از مصر هم خارج بشی و فرعون در ذهن شما به حیاتش ادامه میده، هنوز از تغییر بترسی با به محض اینکه شرایط سخت شد، به دنبال یه گوساله طلایی بگردی که بهت راه حل بده و بگه که چکار کنی.

بنی اسرائیل هم از مصر خارج شدن ولی این تازه اولین قدم بود و حالا باید تبدیل به قومی میشدن که لیاقت زندگی در سرزمین موعود رو داشته باشن.

و همینجاس که موسی به کوه سینا میره و اینو دیگه بعدا سر فرصت ادامشو مینویسم