حضرت موسی - دو
چند روز پیش اومدم داستان حضرت موسی رو نوشتم و شما شاید خوندی یا شاید نخوندی و اونش مهم نیست، ولی ادامه اش جالب تر هست و این چیزی که مینویسم تحلیل من از این داستان هست.
داستان حضرت موسی در این چهارچوب روایت میشه:
- بردگی و زنجیر
- رویارویی با ظلم و استبداد
- هرج و مرج و آشوب
- مسئولیت پذیری
- قانون
- رهایی از زنجیر
- رستگاری
خب در همین نقطه، ذهن شما چون نوب هست مستقیما میره سمت مسائل تاریخی/سیاسی و قبل اینکه بزنی جاده خاکی من باید جلوت رو بگیرم و بگم که بنظر من، این روایات مذهبی خیلی فراتر از مناقشه های سیاسی هستن و منم کلا فازم چیز دیگه ایه و بذار اصلا صحبت رو از همینجا شروع کنم.
مصر، یا همون تله ای که شما داخلش گیر کردی!
مصر نماد زندگی و ذهن شماست، و خود زندگی یک موجودیت مستبد و سفت و سخت هست و شما رو در موقعیت های ناعادلانه و نابرابر قرار میده و سعی میکنه به دستو پای شما غل و زنجیر ببنده.
این استبداد به شکل های متفاوت وارد زندگیت میشه و بعضی اوقات تابلو هست ولی در بعضی از موارد اصلا یجوری غل و زنجیرت میکنه که شاید حتی خودتم متوجهش نشی و فقط در ناخودآگاهت احساس فلاکت کنی.
یه سری از نمونه های واضح میتونه اینا باشه:
شرکت و شغلی که ازش متنفری ولی بخاطر قسط و خرج و مخارجت مجبوری هر روز بری سرکار.
رشته تحصیلی که فهمیدی به دردت نمیخوره و حالا موندی که چطور از منجلابش خارج بشی.
یا ترس از شکست که شمارو فلج میکنه و مانع از حرکتت میشه.
و در کنار اینها، یک سری غل و زنجیر های بسیار هولناک و ترسناکی وجود دارن که رویارویی با اینها بسیار طاقت فرسا هست و گاها شما مجبور هستی با یک شمشیر قراضه سر به بیابان های سرد و تاریک بذاری و یا به دنبال شیاطین تا اعماق جهنم سفر کنی و خلاصه دهنت سرویسه. مثلا یک سری اتفاقات در دوران کودکی شما شاید باعث این بشه که در بزرگسالی وارد روابط احساسی سمی بشی یا برای ساکت کردن صداهای توی سرت به سمت قرص و الکل بری و برای همیشه در منجلاب خشونت و اعتیاد گیر کنی.

من دارم سعی میکنم بگم که استبداد و زنجیر، هر دو میتونن مفاهیم روانشناختی باشن و شاید مبارزه با استبداد زندگی در ذهن ما اتفاق میفته؟
شایدم بگی که نه اصلا اینطور نیست و اینکه من مجبورم هر روز جوونیم رو هدر بدم و برای چس تومن برم سر کار یا اینکه مجبورم برم سر کلاس فلان استاد اوشکول بشینم و مزخرفاتشو گوش کنم اصلا مفاهیم روانشناختی نیستن و کاملا هم فیزیکی هستن و دهن منو دارن سرویس میکنن.
ولی من میگم نه اینطور نیست و در درجه اول این نبرد داره در ذهن شما اتفاق میفته و راه حلش هم در ذهن شماست. یعنی شما به صورت فیزیکی در کیهان در حال جا به جایی هستید و اینور و اونور میرید و یا پشت میز کار میشینی یا میری سر کلاس، ولی این احساس فلاکت و سردرگمی کاملا در ذهن شماست و این احساس رو بصورت فیزیکی نمیتونی بروز بدی.
اصلا یک چیزی در ذهن شما بوده که باعث شده اون شغل رو قبول کنی، یا بری اون رشته رو بخونی، یا با اون آدم وارد رابطه بشی، شاید زندگی و محیط هم سعی کرده اونو بهت تحمیل کنه ولی باز هم یک چیزی در ذهن شما باعث شده که پذیرای استبداد بشی و حتی داوطلبانه به دستو پای خودت غل و زنجیر ببندی.

من معتقدم که فرعون در ذهن ماست، بهمون تلقین میکنه که چاره ای جز پذیرش نداریم و بعدش میتونه یک چیزی رو بهمون تحمیل کنه و غل و زنجیر کنه و ما هم بعد یه مدت بهش عادت میکنیم و شرایطمون رو میپذیریم.
ولی خب یک روزی، خداوند از درون شعله های آتش صدات میزنه و بهت میگه که وقتش رسیده که با فرعون رو به رو بشی، این یک ندایی در قلب هست و شاید این ندا در ابتدا برات واضح نباشه و حرفش رو متوجه نشی یا فکر کنی داره پرت و پلا میگه، ولی مطمئن باش که اون ندایی که در قلبت هست، یک درک عمیق تری از جایگاه شما در کیهان داره و تنها راه رهایی از غل و زنجیر و رسیدن به سرزمین موعود، گوش سپردن به همین ندای گنگ و نامفهوم هست.