۲ بار تو زندگیم به چیزی که میخواستم اونقدری نزدیک شدم که گرماشو کف دستام حس میکردم ولی خدا سر شوخی رو باهام باز کرد و نتونستم کارو در بیارم.
بچه تر که بودم، نمیفهمیدم و آدمارو قضاوت میکردم ولی الان بهتر درک میکنم که چرا آدما تو راه اهدافشون give up میکنن.
یعنی همدلی پیدا کردم و وقتی یکی میگه که نشد یا نتونستم، دهنمو میبندم و سکوت میکنم چون میدونم چقدر درد داره که صدتو بذاری و نشه.

استخوونات خورد میشه، بلند شدن بعدش یه اراده غیرانسانی میخواد، یه بخشایی از وجودتت اون وسط میسوزن و برای همیشه از بین میرن.
بخاطر همینم اصلا بیشتر درک میکنم که چرا بعضی آدما حتی try هم نمیکنن و به صورت پیش فرض رو giving up تنظیم شدن، اگه زودتر عقلم به این چیزا میرسید قطعا کمتر به بعضی از آدمایی که واقعا دوستشون داشتم حمله میکردم.
ولی در نهایت، اگه یک آتیشی در وجودت هست که داره بهت میگه که میتونی یه کار غیرممکنی رو ممکن کنی، اگه اون آتیش خوابو خوراکو ازت میگیره، بنظرم چاره ای نداری جز اینکه افسار کارو بدی دستش.
حتی اگه اون آتیش خانمان سوز باشه ...